من بارونو خيلي دوست دارم حتي بيشتر از برف. راستش کانادا سرزمین آرزوهای من نیست. یه جائیه واسه آزمون فرصت های خودم و بچه هام. یه تجربهي متفاوته. يه فضا و هواي ديگهس. نه دنبال نوبلم و نه اسكار. فقط مي خوام اين كفش هاي سنگين و اين وزنههايي كه به تمام زندگيم آويزونه و نمي زاره خوب حركت كنم رو از خودم دور كنم. دست ها و چشم هاي ما پر از تارهاي تنيده شده از سالهاي دوره. مي دونم اگه موفق بشم و اينارو از خودم دور كنم، اون بخشي كه توي ذهنم تنيده شده باز باقي مي مونه. صداي بارون مياد.. صداي بارون.. و من صداي بارونو از پشت تارهاي ذهنم مي شنوم.. ببخشید.. بای بروم کنار پنجره...!